#مرد_نفرین_شده_پارت_167


وا خل شده بود؟؟؟

یعنی چی اصلا سر درنمیاوردم....

دیدم ولش کنی تا صبح همین طور یک ریز میخواد خدارو شکر کنه....

دستم رو به نشونه سکوت جلوی صورتش گرفتم....

_:اع چیشده؟؟ یعنی چی تو رو یادم اومده شایان؟؟

بسلامتی خل شدی؟ انقدر من و مسخره کردی... دیدی حالا خدا گذاشت تو کاست....

وقتی حرف زدنم تموم شد....

خودم تو آغوشش دیدم....

دیگه یقین پیدا کردم که مخش تاب برداشته....

من و سفت بغل کرده بود....

کفری شدم و خودم رو به زور از تو بغلش کشیدم... بیرون....

_:اه داداش بس کن تورو خدا....

حرف بزن ببینم چی شده...

شایان:خدارو شکر خواهری اخه تو رو داشت اون کثافت خفه میکرد...اگه ی...

نداشتم ادامه بده و پریدم وسط حرفش،،،،

_:چی؟؟ چی گفتی الان...؟؟

شایان:اره خواهر خوشگل من ....

من دیدم اون موجود داشت میکشتت... دیگه حرفت رو باور کردم... من غلط بکنم باور نکنم...

حالا هم دارم کارای رفتن از این شهر رو انجام میدم،،، نترس گلم،، از اینجا میبرمت... نمیذارم کسی بهت اسیبی برسونه،، قسم میخورم...

گیج میزدم.... از یک طرف خوشحال شدم،، اما از طرفی هم نه....

خوشحال از این که بالاخره حرفم رو قبول کرده بودن و نمی خواستن گیر بدن برو روانپزشک و نمیدونم روانشناس و هزارتا کوفت و زهرمار دیگه....

ولی....

من از این شهر نمی رفتم...

اصلا و ابدا...


romangram.com | @romangram_com