#مرد_نفرین_شده_پارت_166

یعنی از کشتن من صرف نظر کرده بود؟؟ امکان نداشت اون داشت واقعا میکشت... یعنی باور کنم که لحضه ی اخر منصرف شده؟؟

از کلافگی بیش از حد پوفی کشیدم و شروع کردم توی اتاق قدم زدن.....

وای تازه ذهنم به سمت کارم و شروین کشیده شد....

نکنه اخراجم کنه؟؟؟

من میمیرم.... نه باید برم سرکار...

اون موجود هم بره به درک فعلا شروین مهم بود....

باید برم ببینمش دلم براش یه ذره شده بود....

ناخودآگاه از تجسم چهره ی جذاب شروین دلم زیر و رو شد...

نه من یه ذره هم تحمل دوریش رو ندارم....

با این فکر راهم رو به سمت در اتاق کج کردم،،، و بی توجه به نگاه های متعجب شایان....

به اشپزخونه رفتم....

صدای پای شایان به گوشم رسید.....

و بعد هم که بازوم رو گرفت و من رو به سمت خودش برگردوند....

با شگفتی به چشم های عصبیش خیره شدم...،،،،

_:چیه چته شایان؟؟

یه لحضه از ذهنم گذشت که بهش جریان اتاق رو بگم....،،، دهانمم بازو بسته شد....

اما جلوی خودم رو گرفتم....

چه فایده ای داشت وقتی که اون باور نمیکرد؟؟؟

فقط خودم رو سنگ روی یخ میکردم....

و اوناهم نگران....

فکر میکردن خل شدم.. ..

بعد از این که اسم شایان رو به زبون اوردم.... نفس راحتی که کشید و رو شنیدم.....

هنوز منتظر بهش خیره بودم که به حرف اومد....

شایان:خدارو شکرمن و یادت اومد اره... وای خداروشکر...

دستش رو به اسمون گرفته بود و یکریز خدارو شکر میکرد...

romangram.com | @romangram_com