#مرد_نفرین_شده_پارت_165


باید می فهمیدم... این زن همون سوگند زن امیره،،،، اره....

تازه داشت یادم میوفتاددد....

حرفای امیر درباره بریدن سر زن خیانت کارش....

اره سوگند بود....

قطعا همون بود....

هنوز هم میلرزیدم.... اما ترسم از اول کم تر شده بود...

با حرص رو به همون زن بی سر.. نالیدم:اون کثافت دست از سر من برداشت تو ولم نمیکنی؟؟

دیگه نمیخوام راه به راه صدای تو رو بشنوم خب؟؟

قدمی به سمتم برداشت که ترسیدم،،، و عقب رفتم....

_:از من نترس هورام... خواهش میکنم،،، نجاتش بده...

اون داره عذاب میکشه... من هم دارم عذاب میکشم....

من عاشقش هستم... روحم در عذابه نجاتش بده.... نجاتش بده......

خودش ناپدید شد.... اما نجات بده ی اخرش هنوز هم توی ذهنم،،، اکو می شد....

جیغ بلندی زدم....

ای خدا مثل اینکه تمومی نداشت روانی نشم خیلیه....

پوفی کشیدم و سرم رو محکم به بالش کوبوندم....

کاش مغزم جابه جابه میشد و همه چیز رو از یاد میبردم.....

***** **** ***** ***** ****** ********* ******** ******* ***

شهره: تازه داشت همه چیز یادم میومد....

من اون مرد وحشتناک که داشت خفم میکرد.....

پس چیشد.... یعنی من نمرده بودم....؟؟؟

تو اتاقم بودم....

و اون داشت خفم میکرد....

هیچی دیگه یادم نمیومد.....


romangram.com | @romangram_com