#مرد_نفرین_شده_پارت_164

موشکافانه اطرافم رو پاییدم....

اما هیچ کس نبود....

من فکر کردم تموم شده اخه چند وقت بود که این صدای زن ملتمس رو که بهم التماس میکرد اون شخص مجهولی که هنوز هم نمیدونستم کی هست رو نمیشنیدم.....

ولی مثل اینکه تمومی نداشت....

من فکر میکردم به پایان رسیدم....

اما اشتباه فکر میکردم.... چون یه شروع دوباره انتظارم رو میکشید.....

با بی حوصلگی بلند شدم و نشستم.... به رو به رو چشم دوختم و انگار که اون زن رو می بینم... گفتم:دیگه چی از جون من میخوای؟؟ هاننن؟؟ کدوم...خ...ری رو من نجات بدم ... د لعنتی ...؟؟؟

میدونستم مثل همیشه تمام سوال هام بی جواب می مونه....

کی جواب سوالام رو گرفته بودم که این دومین بار باشه....

تا خواستم دراز بکشم،،، چیزی دیدم که ای کاش نمیدیدم....

یا خداااااااا

مثل اینکه کابوس های من تمومی نداشتن....

قلبم محکم خودش رو به سینم میکوبید....

وحشتناک ترین چیزی بود که تو عمرم دیده بودم.....

خدا من.... انقدر چیزهای عجیب دیده بودم این چند وقت که اصلا الان فکر نمیکردم که دارم کابوس میبینم و باید بیدار شم.....

یه زن با لباس سفید و بلند جلوی روم ایستاده بود.... پیراهن سفیدش رو خون رنگی کرده بود....

از همه بدتر این بود که سر نداشت....

اب دهنم رو با سرو صدا قورت دادم... اما بازم دهنم خشک شد مثل کویر.....

شروع به لرزیدن کردم....

این واقعا از حد تصوراتم،، خارج بود.....

صدای همین زن بی سر دراومد....

_:امیر و نجات بده هورام.... نجاتش بده.....

صداش توی اتاق اکو میشد....

ولی خدای من صداش از کجا درمیومد..... اون که سر نداشت....

امیرررر خدای من دوباره اون....

romangram.com | @romangram_com