#مرد_نفرین_شده_پارت_171


با این فکر سرم رو به پشتی صندلی ماشین تکیه دادم،،، و چشمهام بستم....

شاید کمی فقط کمی ارامش بگیرم....

بعد از نیم ساعت رسیدیم....

بی حواس پیاده شدم....

اروم اروم به سمت،، شرکت حرکت کردم....

نه این حقیقت نداشت....

به چشمهامم اعتماد نداشتم...

اره من خواب بودم...

چشمهام روی اعلامیه ترحیم ثابت موند...

نه ... دستام شروع کردن به لرزیدن....

بعدش به کل هیکلم رسید....

چشمهام دو دو میزد....

نه شروین من نمرده.... نه اینا همش خوبه..کابوسه...

اره یه کابوس خیلی خیلی وحشتناک....

با همون وضع اسفناک به سمت

شایان که نمی فهمید این حال بد من علتش چیه... رفتم....

شایان:چیه چته تو؟ چرا میلرزی شهره؟؟ تو اخرش من دق میدی.... د بگو دیگه....

این و گفت و شونم رو گرفت و تکونم داد....

_:دروغه نه؟؟ من خوابم؟

خواهش میکنم داداشی بیدارم کن....

چشمهاش.گرد شد:چی میگی شهره؟؟

دادزدم:د لعنتی میگم از این کابوس بیدارم کن....

با سیلی که زد برق از چشمهام پرید.... اشکام رو گونه هام روون شدن....

اون مرده بود.....


romangram.com | @romangram_com