#مرد_نفرین_شده_پارت_162

خیلی جدی به چشمهاش نگاه کردم و گفتم.:راستی اسم شما چیه؟؟

اون که فکر میکرد الان کنجکاویش یا بهتر بگم فضولیش ارضا میشه با این حرفم بادش خالی شد....

_:یعنی نمیدونین؟؟ منم دیگه مهرداد... همسایه روبه رویی تون نکنه این هم یادتون رفته؟

با دیدن چشمهای برزخیم دیگه حرف اضافه ای نزد و سرش رو پایین انداخت....

من خیلی حال و حوصله داشتم؟؟ اینم داشت روهمین اعصاب درب و داغون یورتمه میرفت....

یه تشکر خشک و خالی کردم و جلوی چشمهای بهت زدش داخل حیاط شدم و تق درو محکم بهم کوبیدم....

واقعا حرصی شده بودم....

عجب ادمای فضولی پیدا میشدها .....

وقتی داخل خونه شدم جای جای خونه برام خاطراهام رو زنده میکرد....

بغض گلوم رو گرفت و چشمهام پر از اشک شد....

ولی زود جلوی خودم رو گرفتم....

دیگه نمیخواستم از خودم ضعف نشون بدم و همش زرت و زرت بزنم زیر گریه....

من میخواستم قوی باشم...

اره من میتونم....

چون میخوام....

با همون بغض سنگین که تلاش میکردم بخورمش به اتاقم رفتم...

چرا هیچی تغییر نکرده بود؟؟ هان....

این همه اتفاق افتاده بود و هنوزم خونه همون شکل قبل بود؟؟

نه این اصلا منصفانه نبود....

توی یک لحظه انگار که دیوونه شدم....

صدای دادم دیوارهای خونه رو لرزوند....

_:نه نه....

داد میزدم نه و خونه رو بهم میریختم....

به نفس نفس افتادم....

اره این درسته....

romangram.com | @romangram_com