#مرد_نفرین_شده_پارت_161
_:خب به هرحال رسیدن بخیر...
کاری داشتی؟؟
_:بله ببخشید من کلیدم رو گم کردم میشه برام بازش کن ....
برای دومین بار چشمهاش برق زد....
_:چرا که نه بفرمایید...بفرمایید..
الان براتون باز میکنم....
خوشحال شدم و این خوشحالی روی صورتمم تاثیر گذاشت....
_:واقعا لطف میکنین... ممنونم....
این رو گفتم به طرفش راه افتادم....
خوب شد که این یارو بود وگرنه باید تا شب یه لنگه پا دم در خونه می ایستادم ....
با این که فضول بود اما به نفع من کار کرد....
تو دلم خندیدم... و از پشت به هیکل خپل و گوشتالودش خیره شدم....
فکرم به هیکل ناموزونش معطوف شد....
به چهره ی جذابش این هیکل نمیومد....
همین طوری خیره اش بودم که به سمتم برگشت و نگاهم رو غافلگیر کرد....
لبخند دستپاچه ای زدم و نگاهم ازش گرفتم....
ولی نیش باز شدش رو قبل از اینکه برگردم دیدم. و باعث شد حرصم دربیاددد....
اهی کشیدم و به درخونمون زد زدم....
صدای برخورد پاهاش با ضرب روی زمین از فکر و خیال دراوردم....
اونطرف پریده بود...
ماشالا با این هیکل گنده چقدرم سریع از دیوار خونمون بالارفته بود ههه...
درو باز کرد....
دوباره فضولی کرد:خب نگفتی خانم کجا رفتین مسافرت؟؟
این یاروکی بود که به خودش اجازه میداد تو کارهای من سرک بکشه ...؟؟؟
romangram.com | @romangram_com