#مرد_نفرین_شده_پارت_160
انگار که تو خواب به این جا رسیده بودم.....
دراصل جای دیگه ای برای پناه بردن نداشتم....
تنها مأمن ، من همین جا بود همین خونه ی قدیمی که توی گذشته ای که چندان هم دور نبود....کلی ازش خاطره داشتم خاطره هایی که خوبشون به بدشون میچربید....
رو به روی در خونه که رسیدم تازه دوزاریم افتاد که من کلید خونه رو ندارم....
با گیجی سری تکون دادم حالا چطوری برم داخل؟؟
به دور و اطراف نگاهی انداختم.... و چشمم به پسر همسایه افتاد....
لبخند کجی رو لبم نشست خب چی از این بهتر؟
به چهرش دقیق شدم....
انگار که چند سال بود از این جا دور بودم....
زمزمه کردم:هورام اینجا همون محله ی قدیمیه و تو هم همون هورام قدیم هستی...
چرا انقدر قلبت تند میزنه... اروم بگیر دختر...
با قدم های نامطمئن به سمت پسر رفتم که گیج میزد....
سعی کردم اسمش رو به یاد بیارم... ولی هرچقدر که بیشتر فکر میکردم کمتر به نتیجه میرسیدم....
انگار که دچار فراموشی شدم....
واقعا چرا یادم نمیومد....
من اصولا ادمی نبودم که فراموش کنم مخصوصا اسم هارو.....
صداش کردم:اقا اقا...؟؟؟
به طرفم برگشت... با دیدنم... چشمهاش برق زد...
_:به به هورام خانم نیستی؟؟ کجایی شما؟ دیگه نزدیک بود بریم به پلیس خبر بدیم...؟
این من رو از کجا میشناخت؟؟
پس چرا من اسمش رو بخاطر نمیاوردم....
این اتفاقات حافظه ی قویم رو هم n کرده بود....
اهی کشیدم...
_:مسافرت بودیم ببخشید دیگه نشد به شما گزارش بدم...
کنایه ام رو گرفت و اخم کرد...
romangram.com | @romangram_com