#مرد_نفرین_شده_پارت_159
با قدم های نامطمئن به سمت پسر رفتم که گیج میزد....
سعی کردم اسمش رو به یاد بیارم... ولی هرچقدر که بیشتر فکر میکردم کمتر به نتیجه میرسیدم....
انگار که دچار فراموشی شدم....
واقعا چرا یادم نمیومد....
من اصولا ادمی نبودم که فراموش کنم مخصوصا اسم هارو.....
هورام:
گیج و گنگ بودم ،، نمیدونستم چیکار کنم و به کجا برم....
تو ی اون خونه که یاداور تمام لحضات خوشی هام بود؟؟..
اخه چطور میتونستم اون جا رو بدون مادر تحمل کنم....واقعا چطور؟؟
هنوزم که هنوزه نتونسته بودم مرگش رو هضم کنم....
خدایا چی رو میخواستی بهم ثابت کنی هان؟؟
اصلا چرا این اتفاقات برای من افتاد.....
توی خیابونا سردرگم و گیج قدم میزدم....
فکرم همه جا پرسه میزد....
به امیر فکر میکردم....
یعنی داشت چیکار میکرد؟؟
متوجه غیبت من شده بود؟؟
دوست نداشتم دیگه دنبالم بیاد، واقعا برام دشوار بود تحمل مسائل جدید....
و از طرفی هم میدونستم که اگه بخواد میتونه درعرض کمترین زمان من و پیدا کنه....
دوست داشتم از این شهر برم....
شهری که پر خاطره بود برام....
پر خاطرات تلخ و شیرین که به جای جایش نگاه میکردم پیش چشمهام مجسم میشد اون خاطرات.....
چشمم که باز کردم توی کوچه ی خودمون بودم....
چطور رسیده بودم که خودم متوجه نشده بودم....
romangram.com | @romangram_com