#مرد_نفرین_شده_پارت_158
اصلا چرا این اتفاقات برای من افتاد.....
توی خیابونا سردرگم و گیج قدم میزدم....
فکرم همه جا پرسه میزد....
به امیر فکر میکردم....
یعنی داشت چیکار میکرد؟؟
متوجه غیبت من شده بود؟؟
دوست نداشتم دیگه دنبالم بیاد، واقعا برام دشوار بود تحمل مسائل جدید....
و از طرفی هم میدونستم که اگه بخواد میتونه درعرض کمترین زمان من و پیدا کنه....
دوست داشتم از این شهر برم....
شهری که پر خاطره بود برام....
پر خاطرات تلخ و شیرین که به جای جایش نگاه میکردم پیش چشمهام مجسم میشد اون خاطرات.....
چشمم که باز کردم توی کوچه ی خودمون بودم....
چطور رسیده بودم که خودم متوجه نشده بودم....
انگار که تو خواب به این جا رسیده بودم.....
دراصل جای دیگه ای برای پناه بردن نداشتم....
تنها مأمن ، من همین جا بود همین خونه ی قدیمی که توی گذشته ای که چندان هم دور نبود....کلی ازش خاطره داشتم خاطره هایی که خوبشون به بدشون میچربید....
رو به روی در خونه که رسیدم تازه دوزاریم افتاد که من کلید خونه رو ندارم....
با گیجی سری تکون دادم حالا چطوری برم داخل؟؟
به دور و اطراف نگاهی انداختم.... و چشمم به پسر همسایه افتاد....
لبخند کجی رو لبم نشست خب چی از این بهتر؟
به چهرش دقیق شدم....
انگار که چند سال بود از این جا دور بودم....
زمزمه کردم:هورام اینجا همون محله ی قدیمیه و تو هم همون هورام قدیم هستی...
چرا انقدر قلبت تند میزنه... اروم بگیر دختر...
romangram.com | @romangram_com