#مرد_نفرین_شده_پارت_157


شروین خواست فرار کنه که با همون کینه و نفرت که حاله هزار برابر شده بود به سمتش حمله کردم و تا میخورد زدمش....

اون هم فقط میخندیددد...

دیونه شده بود دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم.... از روی میز اون مجسمه ی سنگی رو برداشتم و تو سرش کوبیدم....

نه یه بار نه دوبار نه سه بار حرصم خالی نمیشد که هیچ بدتر هم میشدم.....

انقدر زدم تا سر و صورتش متلاشی شد.....

ذره ای برام مهم نبود.....

با حالی خراب بلند شدم....

فریاد زدم:خدایاااااا نفرین به من......

نفرین به من....

تف و لعنت به من......

رفتم تو حیاط خدایا چرا تموم.نمیشه چرا این عذاب تموم نمیشه.....

من میخواستم برم برم پیش خودش و راحت بشم....

اما این امکان نداشت میدونستم اون چیزی که خدا برام در نظر گرفته حقمه اره بدتر از این هم حق منه....

همین لحظه هم دور هورام رو خط کشیدم.....

من باید تا ابد زجر میکشیدم تا ابد.......

هورام:





گیج و گنگ بودم ،، نمیدونستم چیکار کنم و به کجا برم....

تو ی اون خونه که یاداور تمام لحضات خوشی هام بود؟؟..

اخه چطور میتونستم اون جا رو بدون مادر تحمل کنم....واقعا چطور؟؟

هنوزم که هنوزه نتونسته بودم مرگش رو هضم کنم....

خدایا چی رو میخواستی بهم ثابت کنی هان؟؟




romangram.com | @romangram_com