#مرد_نفرین_شده_پارت_155
باهم دیگه خندیدیم و به چشم غره ی زنش هم توجه نکردیم....
چند دقیقه گذشت و خونه پر ادم شد... ماشالا چقدر هم زیادن....
خندم گرفت انگار عروسی دعوت کردم....
همه چی تا اواسط مهونی خوب بود که یهو همه ی برقا رفت....
چرا برق رفت.... همهه شد... انگار که بچه ی شیش ساله ان و از تاریکی میترسن....
رفتم تا ببینم شایدکنتور پریده ،، اما کنتور نپریده بود... مگه.میشه هیچ وقت سابقه نداشته که برق اینجا قطع بشه....
هنوز توی حیاط تاریک بودم و با احتیاط به سمت خونه.میرفتم که جیغ های بلند ساختمون رو لرزوند....
همونجا میخکوب شدم....
وای چیشده....
سراسیمه رفتم تو خونه،، انگار همه دیونه شده بودن فقط جیغ میزدن و این ور و اون ور میرفتن....
میخواستم متوقفشون کنم اما انگار صدای من و نمیشنیدن....
همه چی خیلی سریع اتفاق افتاد اون همه جمعیت در عرض چند دقیقه خونه.... خالی شد....
میخواستن خودشون رو انگار از مرگ نجات بدن....
منم که هاج و واج اونجا ایستاده بودم و به این نمایش مضحک نگاه میکردم....
وقتی که خونه خالی شد در کمال تعجب برقا اومد....
از دیدن کسی که با چشمهای به خون نشسته بهم زل زده بود سکته رو زدم.....
زبونم بند اومده بود....
_:توتو؟؟؟
امیر:اره من فکرش و نمیکردی؟؟ نه خائن کثیف؟؟؟
_:نه این واقعیت دنداره تو مردی خودم خاکت کردم امیر خودم با دستام....
سرم رو به شدت تکون دادم و بعد دستام رو بالا اوردم و بهش نشون دادم.....
خنده ای کرد که مو به بدنم سیخ شد....
romangram.com | @romangram_com