#مرد_نفرین_شده_پارت_154
نذاشتم حرفش رو کامل کنه....
_:نمیخواد حرفم رو به یادم بیاری.... فعلا بذار جریان شروین تموم بشه به این موضوع هم رسیدگی میکنم....
در مقابل حرفم سری تکون داد و دیگه چیزی نگفت....
بهش حق میدادم از این همه خونسردی من متعجب باشه....
اون همه که من میگفتم من عاشق هورام هستم و باید بدستش بیارم....
ولی حالا خودم داشتم فراریش میدادم و نمیتونست هضم کنه....
پارت صد و پنج:
_:مهمونی کیه؟؟؟
سهراب:اخر این هفته....
_:خوبه همه چیز داره تموم میشه....
اره داشت تموم میشد حسم میگفت این اخر راهه...
سهراب:اره امیر جان تو هم راحت میشی بالاخره....
_:من هیچ وقت راحت نخوام شد این و همیشه یادت باشه....
**** ***** ****** ****** ****
روز مهمونی:
شروین:
اماده که شدم و پایین اومدم... ارش و خانمش اومده بودن....
همیشه اول از همه سر میرسید....
و من این اخلاقش رو شدیدا دوست داشتم....
مثل بقیه نبود که مثلا دیر راه بیوفته و دیر برسه تا کلاس بذاره.....
به سمتش رفتم و همو مردونه بغل کردیم....
با خانمش هم سلام و احوال پرسی کردم.....
_:راستی گل پسرت کو؟؟؟
ارش:خونه ی مامانمه.. اینجا ها که جای بچه نیست...
_:اره والا گل گفتی...
romangram.com | @romangram_com