#مرد_نفرین_شده_پارت_153


نیم نگاهی به من که با چشمهای ریز شده بهش نگاه میکردم انداخت و بعد هم بدون هیچ حرفی دوباره غیب شد.....

عجب پرو بودااا باعث مرگ صمیمی ترین دوست من شده بود بعد تازه منت هم میذاشت که من رو نجات داده....؟

میخوام نجات نداده باشی....

عجبا.....

دیگه دوست نداشتم اینجا بمونم من این همه مدت دندون روی جیگرم گذاشته بودم صبر کرده بودم تا بفهمم غصه ی این یارو چیه؟؟

ولی حالا دیگه میرم برای همیشه....

میرم تا از این همه تنش دور بشم....

دوست نداشتم دیگه حتی چشمم به چشمهاش بیوفته....

اره دیگه نمیخواستم.....

به طرف همون اتاق رفتم چون دیده بودم که تو ی اون کمد لباس هست فکر کنم لباسای همون زن باشه....

دوست نداشتم بپوشم ولی خب مگه چاره ی دیگه ای هم بود؟؟؟

با این لباسام که نمیتونستم برم....

از توی کمد لباسای معمولی و درب و داغونی که بوی نا هم میداد برداشتم و پوشیدم....

با دقت اطراف رو میپاییدم تا یهو یکی از اون ها نیاد و سر بزنگاه مچم و بگیره....

خدا رو شکر کسی نبود و تونستم راحت از اون جهنم خودم رو خلاص کنم ....

میخواستم برم و این چند وقت و فراموش کنم....

برای همیشه......

***** ** ** ***** ***** ******

امیر:

صدای سهراب از فکر دراوردم....

سهراب:امیر این دختره داره میره ها.....

با بیخیالی نگاهی بهش انداختم....

_:بیخیال بذار بره....

سهراب:یعنی چی بذار بره تو که میگفتی....


romangram.com | @romangram_com