#مرد_نفرین_شده_پارت_152

یعنی شروین رو کشته بود؟؟؟

و بعد هم خودش رو؟

پس چرا هنوزهم مثل مرغ سرکنده بال بال میزد....

واقعا نگران بودم و باید تا اخر قضیع رو سر در میوردم.....

بلافاصله دنبالش دویدم.....

داشت میرفت... که سمتش پریدم و جلوی پیش روی بیشترش رو گرفتم:امیر جان کجا میری صبر کن....

بخدا ترحم نمیکنم بهت اشتباه میکنی تنها چیزی که توس چشمهای من نبود همون ترحم بود.....

خواهش میکنم.بقیه ی ماجرا رو تعریف کن شروین شد اونم کشتی؟؟؟

اره بعدم همون طور که خودت بر نامه ریزی کرده بودی خودت رو خلاص کردی اره.....؟؟؟

بدون اینکه برگرده جلو تر رفت و دست من از روی شونش افتاد.....

برنگشت با صدای بمی که توش میشد به راحتی نفرت رو تشخیص داد گفت:درد من همینه درد من عوضی همینه که اون نمرد اجل بهم مهلت نداد که بکشمش اون شب بعد از کشته شدن.... سوگند تا خر خره مشروب خوردم و مست کردم.....

نزدیک بود خفه شم انقدر خورده بودم....

این طوری حداقل دردم فراموش میشد....

ولی بازم تو همون بیخبری هم که بودم نفرتم بهشون کمم نشده بود که زیاد تر هم شده بود.....

با اون.حال خرابم و نصفه شبی راه افتادم تا بکشمش با همون ساطوری که اون ه*ر*ز*ه رو کشته بودم میخواستم اونم بکشم....

بازم لبخند.زد و قطره اشکی که روی گونش ریخته بود و پاک کرد....

با همون صدا بدون که تغییری بکنه ادامه داد....:تو راه چون مست بودم و سرعتمم رزیاد بود تصادف کردم و رفتم ته دره....

میدونی فکر میکردم میمیرم و میرم به جهنم ولی این طور نشد مثل فیلما روحم از بدنم در اومد.....

با همون سر و صورتی که داغون بود مرده بودم روحمم همون جوری بود تا چند وقت انگار که دچار فراموشی شده بودم ولی کم کم.همه چیز مثل تکه های پازل بهم.میچسبید و منم همه.چیز رو به یاد میاوردم....

از همون موقع به فکر انتقام افتادم....

به خاطر همین انگیزه اون ساختمون که توش تو زهرا هم دعوت بودین رو منفجر کردیم....

ولی هم تو رفته بودی و هم شروین حروم زاده....

یه جورایی دیوونه شدن اون شب زهرا و نجات دادن خودت رو مدیون ما هستی ما باعثش شدیم.....

ولی اون قصر در رفت....

پارت صد و 4:

romangram.com | @romangram_com