#مرد_نفرین_شده_پارت_150

اشک و لبخند کشتمش....





پرونده هام کامل شدن با چند

تا سیگار و یه عکس

در پی اثبات یه جرم

با اشک و لبخند کشتمش....

انکار میکرد حرف من و وقتی که

چشمهامو میدید گ*ن*ا*ه

تازه ای نداشت فقط یکم

هرز میپرید...

با این همه حرف و حدیث

حیثیت من و میبرد....

وقتی که داشت تموم میکرد. .

جون من و قسم میخورد....

پارت صد و 2:





بعد از اتمام شعری که واقعا انگاری که برای من ساخته شد بود سرم رو بلند کردم و به چشمهای اشکی هورام خیره شدم....

تو ی چشمهاش ترس .... نفرت...ترحم...

همه چیز بود....

واز این متنفر شده بودم که بیشتر از همه ی حس ها تو ی نگاهش ترحم بود....

من اصلا و ابدا دوست نداشتم کسی بهم تر حم بکنه....

واقعا دوست نداشتم ....

نفهمیدم چی شد و سرش داد کشیدم....

romangram.com | @romangram_com