#مرد_نفرین_شده_پارت_149
رفتم خونه سوگند از حال و هوام حسابی جا خورده بود..
رنگ صورتش هم به شدت پریده بود....
وقتی این حالتش رو دیدم به یقین رسیدم که بهم خیانت کرده....
من عاشقش بودم دیونش بودم چطور تونست این کار و باهام بکنه....
از همین بدو ورودم با ارامش خاصی که از خودم انتظار نداشتم.... وارد خونه شدم به سلامش هیچ جوابی ندادم و جلوی چشمهای از حدقه در اومدش کمربندم رو باز کردم....
مثل سگ زدمش...
مثل خر از در عر عر میکرد....
ولی با هر زجه که میزد من اروم که نمیشدم هیچ جری تر از قبل میشدم...
میخواست چیزی رو بهم بگه میخواست کار کثیفش رو برام توجیه کنه میخواست مثل همیشه من خر رو خر تر کنه ....
ولی من نذاشتم بعد از اینکه مثل سگ کتکش زدم....
بدون عذاب وجدان با ساطوری که تو خونه بود سرش رو بریدم.....
اینجا که رسیدم نتونستم خودم رو کنترل کنم و دیوونه وار شروع به خندیدن کردم....
روی خودم.هیچ کنترلی نداشتم....
سر خونیه سوگند جلوی چشمهام بود و بیشتر اعصابم رو بهم میریخت....
به چهره ی هورام که با وحشت و شوک.بهم نگاه میکرد اصلا توجهی نکردم....
وقتی که خوب خنده هام رو کردم.....
به گریه افتادم و اون اهنگی که
توی این چند وقت ورد زبونم شده بود و شروع کردم به خوندن.....
این بار اولی نبود که توی
قلب من میمیرد با نگاه
های عجیب کفر من و در
میاوردهرز میپرید
من کشتمش در فکر کشتن
کشتمش من اون بعد لعنتی و با
romangram.com | @romangram_com