#مرد_نفرین_شده_پارت_147
پارت نودو9:
درحالی که به دقت به حرفام گوش میداد وقتی که اخرین حرف و زدم نیشش باز شد ...
سهراب:عالیه پسر همیشه بهترین راه رو انتخاب میکنی میدونی من هم زیاد برام جذاب نبود که اون بدون دردسر خیلی راحت بمیره یه جورایی با این کارت بهش لطف بزرگی میکردی ولی اینجوری حداقل یکمی از اون زجر هایی که تو کشیدی و اون هم میچشه افرین پسر....
همین عالیه....
_:خوبه پس تو هم هستی؟؟؟
سهراب:پایتم پسر تا اخرش.....
تنها دوست خوبم همین سهراب بود.... از هادی و هدی به شدت بیزار بودم.... ولی از سهراب نه.....
شروینی که بهترین دوستم بود اون طوری با زنم بهم خیانت کردن،،، واقعا که بعضی از ادما چقدر پست فطرتن هان .....
از اتاقش رفتم بیرون هوای قدیمارو کردم....
هوای اتاقم رو هوای ارامش قدیم و ولی یه ارزوی محال بود....
مگه میشد که دوباره همه ی اون چیزا برگرده... در اصل خودمم نمیخواستم که برگرده دیگه نمیخواستم که سوگندی باشه .... اره اصلا از کشتش پشیمون نبودم از این که مثل یه گوسفند سرش رو بریدم....
تازه خوشحالم بودم....
اون یه لجن بود که باید میمیرد...
اصلا بدتر از اینا هم حقش بود....
رفتم تو اتاق ولی با دیدن هورام سرجام خشکم زد....
سر کمدم رفته بود و یه قاب عکس دستش بود حدس زدم که عکس من و سوگند باشه چون که به جز اون عکس هیچ عکس دیگه ای تو کمد نبود.....
صداش کردم که شوکه برگشت ... خیلی حالتش شیرین و بامزه شده بود.....
میخواست عکس رو هر جور که شده قایم کنه ولی با حرف من اروم شد و دست از تلاش بر داشت....
پارت صد:
وقتی که گفتم اون عکس من و سوگندیم کاملا حس کردم که شوکه شد یعنی الان انقدر چهرم بد شده بود که باور نمیکرد اون مرد با صلابت و جذاب توی عکس من هستم....
دلم سوخت چقدر بد شده بودم....
خدایا چقدرررر....
گاهی به عادل بودن خدا شک میکردم....
چرا وقتی که من اون کثافت حروم زاده رو مثل سگ کشتم خدا فقط من رو سرگردون کرد واقعا چرا؟
romangram.com | @romangram_com