#مرد_نفرین_شده_پارت_146

******* ***** ****** *********

امیر:

همین طور که به سمت اتاقی که در اصل میشه گفت که پاتوق سهراب بود میرفتم به هورام هم فکر میکردم....

به این فکر میکردم که چطوری میتونم مرگ مادر و بهترین دوستش رو از توی ذهنش پاک کنم....

چطوری میتونم عاشقش کنم....





ولی انگار که دلم روشن بود بعد از تعریف کردن ادامه ی زندگیم....

و بعد از تمام کردم این بازی که راه انداخته بودم میتونم،،،، اون رو به دست بیارم....

اره خودخواه شدم من همون امیر هستم همون امیری که هرچی رو که میخواست میتونست بدست بیاره....

به خودم قول دادم که عاشقش کنم....

ولی بازم غم توی دلم نشست....

اگه هورام میفمید که من قصد جون یه نفر دیگه رو کردم چی؟؟؟

اون موقع دیگه حتما حتما حالش از من بهم میخورد....

بدون اینکه بخوام سهراب رو متوجه ورود خودم بکنم ناگهانی در و باز کردم و رفتم تو....

چون تو افکار خودش غرق بود هنوز هم متوجه ی من نشده بود.....

به شونش زدم که برگشت....

_:خب چی شده؟؟ چی کار داشتی....

سهراب:راجب شروینه دوباره مهونی میخواد بگیره میخواستم بدونم میخوای همونجا کارش رو تموم کنی؟؟؟

درحالی که لبخند موزیانه ای رو لبم شکل میگرفت گفتم:کارش رو نمیخوام به همین سادگی تموم کنم....

میدونی الان که میبینم حقش بدتر از یه مرگ ساده و سریع دوست دارم زجر بکشه بخاطر خیانتی که به من کرد....

سوگند که تقاص خیانتش رو پس داد حولی دوست دارم شروین رو با زجر زیاد از بین ببرم....

فکر کنم خدا هم فهمیده که اون سگ باید بدتر از این حرفا بمیره وگرنه تو ی اون مهمونی که ترتیبش رو داده بودیم تا جزغاله بشه،، این طور میشد کار خدا بود که اون اون شب با هورام دعوا بگیره و از مرگ قصر در بره.....

ولی خب یه چشمه از اذیت هامون و با توی جشنش نشونش بدیم....

به نظرت این بهتر نیست؟؟؟

romangram.com | @romangram_com