#مرد_نفرین_شده_پارت_145


به چشمهای پر از غم امیر زل زدم و سعی کردم کارم رو توجیح کنم....

_:بخدا قصدم فضولی نبود...

فقط خیلی کنجکاو بودم که این اتاق و ببینم..

امیر:عیبی نداره،،.اتفاقا خوب شد اومدی اینجا میخواستم بقیه ی داستانم رو تعریف کنم.....

_:راس میگی؟؟؟

امیر:اره بیا بشین تا بگم....

این و گفت و به اون تخت خاک و خلی اشاره کرد....

چندشم شد ولی نشستم....

و مشتاق به امیر چشم دوختم....

امیر:دوست داری بدونی اون زن و مرد کین؟؟؟

این و گفت و با دست به عکس توی دستم اشاره کرد....

_:اره میشه ؟؟؟

با لحن غمگینی گفت:اون عکس عکس من و سوگند مال سال 91 چند ماه بعد از عروسیمون این عکس و گرفتیم.....

فکر کردم دروغ میگه... یعنی این مرد جذاب توی عکس با اون نگاه عاشق و مهربون این امیر بود؟؟؟

باور کردنش برام مشکل بود....

دوباره به عکس خیره شدم و بعد به اون نگاه کردم که لبخند تلخش رو روی لبش با سماجت حفظ کرده بود.....

تو اعماق چشمهاش اون مرد رو میدیدم.....

همون مرد عاشق توی عکس رو ....

حالا که بیشتر هم دقت میکردم....

بیشتر متوجه میشدم که خودشه....

پارت نود و 8:

امیر:خب مطمئن شدی که خودمم حالا بقیه ی زندگیم رو تعریف بکنم؟؟؟

سرم رو به شدت و با هول به معنی تایید حرفاش تکون دادم....

اون هم بعد از اینکه نیم نگاهی به چشمهای مشتاق من انداخت،، شروع کرد.....


romangram.com | @romangram_com