#مرد_نفرین_شده_پارت_144
بعد از چند دقیقه خوابم برد....
***** ***** ***** ***** ***** *
هورام:
بالاخره رفتم توی اون اتاقی که از اول من و کنجکاو کرده بود....
با دقت به همه جا خیره نگاه میکردم.....
چه اتاق قشنگی بود.....
یه اتاق نسبتا بزرگ بود و وسط اتاق هم یه تخت دو نفره بود....
تخت خیلی زیبایی بود ولی پره خاک....
کنجکاو به سمت کمد گوشه ی اتاق رفتم....
بازش کردم .....
پره خرت و پرت اونجا بود.....
پارت نود و 7:
یه قاب عکس توجهم رو جلب کرد،،، قاب برعکس بود و نمیتونستم عکس توش رو ببینم.....
برش داشتم....
شکسته بود و پر گرد خاک بود ...
نمی تونستم عکس روش رو تشخیص بدم.....
عکس با هر مصیبتی که بود از تو قاب شکسته دراوردم......
عکس زنو مردی بود که عاشقانه بهم دیگه خیره شده بودن....
از نگاه پرعشقشون معلوم بود که حاضرن برای هم جون بدن....
مرد جذاب و هیکلی بود... پوستی سفید و ل*ب و دهنی کوچیک خیلی جذاب بود....
زن هم به زیبایی پری های اسمونی بود....
از عشقشون بهم حسودیم شد.....
چقدر عاشق بودن....
تو حال و هوای اون عکس بودم که صدای امیر که تو چند قدمی من بود از جام پریدم .....
خواستم عکس و قایم کنم اما دیر شده بود.....
romangram.com | @romangram_com