#مرد_نفرین_شده_پارت_143


شهره:تو کی هستی دست از سرم بردار.....

چشمهام و درشت کردم:من کیم؟؟؟ شهره من کیم....

من برادرتم....

انگار داشت انکار میکرد....:نه تو هیچ کس من نیستی من تو رو نمی شناسم ....

میخوام تنها باشم....

پوزخند زدم:تنها هه نمیتونی تنها باشی....

این مسخره بازی هارو تمومش کن پاشو بریم....

حرفی نزد و بی توجه به من که داشت خودم و جر میدادم خواست از اتاق بره بیرون که مچ دستش رو گرفتم ....

تقلا کرد که مچش رو ازاد کنه....

ولی ولش نکردم و خودم به بیرون کشیدمش....

جالب اینجا بود که حرفی هم نمیزد و فقط تقلا میکرد تا از دست من فرار کنه..

پارت نودو6:

همینشم خوب بود وگرنه اگه سر و صدا میکرد پدر شو همونجا در میاوردم.....

دیگه ظرفیتم واسه امروز تکمیل شده بود.......

تحمل نداشتم....

**** **** **** ***** ***** ****

شهره::

این کی بود که من و میبرد؟؟؟

اه چقدر هم سمج بود،، دوست داشتم از دستش خلاص بشم ولی نگاهش هم میکردم انگار اشنا میزد.... ولی هرچی به مغزم فشار میوردم چیزی یادم نمیومد.....

توی ماشین نشستیم ولی من همچنان تقلا میکردم....

با دادی که زد سکته کردم:خفه خون بگیر دیگه شهره،، ریدی تو اعصاب من.....

واقعا هم خفه خون گرفتم....

سرم رو به شیشه تکیه دادم و چشمهام و بستم.....

خیلی خسته بودم ....


romangram.com | @romangram_com