#مرد_نفرین_شده_پارت_142
داشت هذیون میگفت:نه من تو رو نمیشناسم خواهش میکنم دست از. سرم بردار....
زمزمه کردم:اخه عزیز من مگه من میتونم دست از سر تو بردارم، اخه مگه میتونم.....
ولی مثل این که از اول اروم تر شده بود چون گریه نمیکرد و فقط هق هق های ریزی از دهنش بیرون میومد.....
چیز های نامفهومی زمزمه میکرد که متوجه نمیشدم.....
بعد از چند دقیقه که کمی اروم شده بود اون پرستاره و یکی هیکلی که از حراست بود داخل اتاق شدن.....
پرستارو من و بهش نشون داد و اونم هم سری تکون داد و به سمتم اومد.....
حراست:بیا اقا بیا برو بیرون....
سینه به سینش شدم:تو چی میگی؟؟؟
دستم رو گرفت و خواست من و بیرون بکشه که جلوش رو گرفتم....
دستم رو به شدت از دستش بیرون کشیدم.....
_:دست به من نزن خودم میرم بیرون .....
راستیتش خیالم از شهره راحت تر شده بود و واقعا هم اعصاب دعوا کردن نداشتم.....
به پوزخند پرستاره توجهی نکردم و با اعصابی درب و داغون بیرون اومدم.....
اهی کشیدم....
پارت نود و 5:
دیگه تحمل این محیط خفقان اور برام مشکل بود....
بیرون زدم،،، توی محوطه ی بیمارستان عصبی شروع به قدم زدن کردم.....
کاش زودتر مرخص میشد تا ببرمش خونه و بعد هم که باید کار های عوض کردن خونه رو انجام بدم....
دیگه حتی نمی ذاشتم ثانیه ای هم تنها باشه....
**** ***** ***** ***** *******
شهره داشت ترخیص می شد و قرار بود برگردیم خونه.....
رفتم تو اتاقش داشت شالش رو سرش میکرد.....
من و دید شوکه نگاهم کرد.....
چرا نگاهش تا این حتی غریبه بود....
واقعا چرا؟؟؟
romangram.com | @romangram_com