#مرد_نفرین_شده_پارت_141


دیونه شده بود تقلا می کرد و جیغ میزد سعی کردم ارومش کنم.....

گرفتمش:اروم باش ابجی گلم اروم باش چیزی نیست ببین دیگه کسی نیست که اذیتت کنه یعنی من نمیذارم.....

شهره:نه به من نزدیک نشو تو کی هستی برو اون ور التماست میکنم به من کاری نداشته باش....

سرش رو تکون داد و دوباره فریاد کشید.....

با صدای داد و هوار شهره پرستارا وار اتاق شدن و به من به چشم گ*ن*ا*ه کار نگاه کردن....

پرستاره:اقا برو بیرون داری چیکار میکنی....

اومد نزدیکم و شهره رو از بغلم بیرون کشید.....

اعصابم متشنج شده بود بی اختیار پرستارو کنار زدم و با دستام دو طرف صورت شهره رو گرفتم.....

_:تو من و نمیشناسی ؟؟؟ شهره؟

منم شایان برادرت.....

اشک هاش مظلومانه از پلک های بستش روی گونش میچکید....

دست از تقلا بر نداشته بود....

شهره:من تو رو نمیشناسمم... دست از سرم برداررر....

برو گمشو....

پرستار:اقا بهت میگم بیا برو بیرون داری ازاذش میدی،، الان حراست رو خبر میکنم....

بدون اینکه صورت شهره رو ول کنم رو کردم به اون پرستاره زبون نفهم :برادرشم میفهمی برادرش تو چی میگی این وسط؟؟؟

مثل اینکه بهش برخورد....

پرستاره:باشه اون موقع که انداختنت بیرون حالیت میشه....

پارت نود و 4:

_:برو هر غلطی که دلت میخواد بکن..... به درک....

یکیشون بیرون رفت و اون پرو هه همون جا موند و با چشمهای عقابیش بهم زل زد....

ازش ناخودآگاه بدم اومد.....

بدون اینکه بهش توجهی بکنم.... شهره رو که مثل بید میلرزید تو بغلم گرفتم....

روی سرش رو نوازش کردم:هیش گلم هیششش اروم باش منم شایان.....


romangram.com | @romangram_com