#مرد_نفرین_شده_پارت_140

پزشک اورژانس گفت:چیشد اقا ایشون حالشون بده معطل نکنین دیگه.....

سر سری از مامان خدافظی کردم به سمتشون رفتم.....

خدایا من باید شهره رو از اینجا میبردم.....

اره باید از این شهر کلا از اینجا باید میبردمش تا اسیبی بهش نرسه چون اگه بلایی سرش میومد من خودم نمیبخشیدم،،، بابا اون و دست من سپرده بود.....

***** ***** ***** ***** *****

چند ساعت بعد:





خدارو شکر حال شهره نرمال شده بود و من تونستم یه نفس راحتی بکشم اون لحظه که توی اون وضع دیدمش نزدیک بود بمیرم به خاطر سهله نگاری که کرده بودم و حرفش رو باور نکرده بودم.....

روی صندلی نشستم و بعد هم دوباره عصبی بلند شدم.....

گوشیم زنگ خورد مامان بود همین نیم ساعت پیش زنگ زده بودا دوباره واسه چی زنگ زده بود حقیقتن حال و حوصله ی مامان هم نداشتم به خاطر همین رد تماس زدم و بلافاصله گوشی و خاموش کردم.....

من بهش گفته بودم حال شهره خوبه پس چرا دیگه دست از این زنگ زدنای مدامش بر نمیداشت .....

پارت نودو 3:

حالا هم بهش ارامبخش زده بودن... مثل اینکه وضعش خوب نبود....

کلافه شده بودم میخواستم برم و از نزدیک ببینمش وگرنه قلبم به هیچ وجه اروم نمیگرفت....

دور و اطرافم رو نگاه کردم،،، بخش اروم بود کسی نبود حال و حوصله ی سر کله زدن با پرستا را رو نداشتم بخاطر همین اروم و بی سر و صدا وارد اتاق شدم.....

شهره اروم خوابیده بود.....

با ارامش اون من هم ارامش گرفتم...

توی اون لباس صورتی رنگ بیمارستان چقدر نجور شده بود....

نزدیکش شدم.... و اروم روی موهاش رو بوسیدم....

تکونی خورد وچشمهاش رو باز کرد.....

نگاه گنگی به من انداخت ...

چشمهاش.چقدر با من غریبه بود....

چند ثانیه فقط به من نگاه می کرد و بعد خیلی ناگهانی و غیر منتظره شروع به جیغ زدن کرد....

مستاصل شدم چرا اینطوری می کرد؟؟؟

romangram.com | @romangram_com