#مرد_نفرین_شده_پارت_139


البته جفتشون رو گ*ن*ا*ه کار میدونستم..... ولی از هادی بیشتر بدم میومد.....

اومدم حرف بزنم و دوباره بحث قبلی رو پیش بکشم که رفتن .....

نفسم رو محکم بیرون دادم و عصبی دستی توی موهام کشیدم......

لعنت به این حضور بی موقع ی هادی....

خدا خفت نکنه مرد.....

***** ***** ***** ****** *****

شایان:

دستپاچه بودم و نمیدونستم دارم چیکار میکنم.....

که زنگ در خونه رو زدن به احتمال زیاد اورژانس بود از جام پریدم و بدون اینکه بپرسم کیه در رو باز کردم ....

دوباره به سمت خواهرم رفتم و به سرعت بغلش زدم....

نفهمیدم چطوری خودم رو به یارو رسوندم و شهره ی بی جون تحولشون دادم....

همش سوال های چرت میپرسیدن و به گمانشون شهره قرص خورده و خودکشی کرده دیگه داشتم از سوال های بی پایه و اساسشون عاصی میشدم....

خدا رو شکر فقط همین برام مهم بود که شهره زندست این و که گفتن انگار کل دنیا رو بهم دادن سر به اسمون بردم و خدا رو شکر کردم....

اون لحظه بهترین لحظه برام بود....

مامان اماده شده بود و میخواست که باهامون بیاد....

سمتش رفتم ....

_:کجا مادر من برو خونه.....

با گریه گفت:نه مادر نمیشه منم باید بیام بخدا سکته میکنم.....

پسرم بذار بیام....

_:نه میگمت بمون خونه خودم باهاش میرم.....

مامان:خواهش میکنم هرچی شد به من خبر بده مادر من سکته میکنم ها بی خبرم نذاری....

پارت نود و2:

_:چشم چشم بی خبرت نمی ذارم....

زنگ میزنم بهت....


romangram.com | @romangram_com