#مرد_نفرین_شده_پارت_138
هدی با تته پتته گفت:هیچی بخدا هادی جان من که کاری نمیکردم.....
هادی دست هدی رو گرفت و اون به سمت خودش کشید.....
درحالی اون و به خودش چسبونده بود از میون دندون های بهم چسبیده اش گفت:من خرم هدی اره؟؟؟
فکر کردی با کی طرفی ؟ هر کی و که بتونی گول بزنی من و نمیتونی کسی که عاشقت بوده ....
من تو رو حتی از خودمم بیشتر میشناسم... یه جورایی تو خود منی.....
داشتم از این همه وقاحت کف میکردم....
عجبااا چقدر بیشعور بود ....
باز هم با پرویی تمام به خواهر خودش عشقم میگفت؟؟؟؟
این همه داشت عذاب میکشید ولی بازم دست برنمیداشت....
روانی شدم و با قدم های محکم و با صلابت به سمت اون دوتا که چشم تو چشم هم بودن و با احساس خاصی بهم زل زده بودن رفتم .....
پارت نودو1:
_:هوی هادی ولش کن.....
برگشت سمت من و با غضب سمتم اومد ترسیدم و عقب رفتم.
هادی:گنده تر از دهنت حرف میزنیا.....
علی رقم ترسی که داشتم بازم جلوی دهنم و نتونستم بگیرم و گفتم:خفه شو بابا ، کثافت....
حالا و حوصله ی تو یکی رو ندارم.....
خواست بهم بپره که هدی جلوش رو گرفت....
هدی:ولش کن هدی برو بیرون....
هادی:هدی چیزی به این....
با سر بهم اشاره کرد و ادامه داد:سلیطه بگی من و میدونم تو.....
_: هوی حواست باشه چی میگی.....
دندوناش رو روی هم سایید و خواست دوباره بهم بتوپه که هدی انگشت اشارش رو روی لبش گذاشت....
به وضوح دیدم که اروم شد.....
یعنی واقعا عاشق خواهر خودش بود.....
چه غلطا خواستم این موضوع رو به روش بزنم تا نا کجا ابادش بسوزه ولی جلوی خودم رو گرفتم بیشتر دلم برای هدی میسوخت تا هادی. ....
romangram.com | @romangram_com