#مرد_نفرین_شده_پارت_137


یعنی میدونست....

بی توجه به خواسته ای که میتونست داشته باشه گفتم:تو میدونی چرا اون پست فطرت مادر م و کشت اره؟؟؟

میدونی؟؟؟؟

میدونی رو اون قدر بلند گفتم که حس کردم پرده ی گوشم پاره شد.....

در حالی که سعی داشت به چشمهام نگاه نکنه گفت:من نمیتونم چیزی در اون مورد بگم... واقعا متاسفم من این حق ندارم.... خود امیر بهت بگه....

دیونه شدم و به بی اختیار به سمت هدی حمله کردم....

نمیدونستم میخوام چه غلطی بکنم ولی اعصابم به شدت متشنج شده بود و کنترلی روی خودم نداشتم.....

تکونش دادم:لعنتی دارم بهت میگم چرا اون بلا رو سر مادرم اورد زود باش بگو چرا این کار با مادر بدبخته من کرد.

بدجنس شدم یه جورایی حس میکردم اون خواسته ای که از من میخواست خیلی براش مهمه و خوب میتونم از این طریق تحت فشارش قرار بدم.....

مغرور گفتم:اگه نگی اون کاری که ازم میخواستی برات انجام بدم و نمیکنم.....

حس کردم شوکه شد....

دوست نداشتم تا این حد بد بشم....

ولی چاره ی دیگه ای نداشتم .....

پارت نود:

دهنش رو باز کرد تا چیزی بگه که یهو نگاهش به چشمهای گرد شده ی من که پشت سرش میخکوب شده بود افتاد.....

اب دهنم و قورت دادم و با ترس قدمی به عقب برداشتم.... اه خدای من هادی بود که با چهره ای غضبناک به من چپ چپ نگاه میکرد....

نزدیک بود از ترس خودم و خیس کنم این چرا اینطوری نگاه میکنه؟؟؟....

از وقتی که اون راز و هم راجب بهش شنیده بودم....

بیشتر و بیشتر ازش منزجر شده بود.....

هدی نگاه خیرم و به پشتش دیگه با تعجب برگشت....

زیر ل*ب لعنتی گفتم اینم وقت یهو اومدن بود؟؟؟

مطمئن بودم که میخواست هدی بهم بگه علت کشته شدن مادرم رو اما الان که به هادی نگاه میکرد میتونستم ترس توی نگاهش و حس کنم....

با غضب درحالی که به من نگاه میکرد اما طرف صحبتش هدی بود غریدداشتی چه غلطی میکردی هدی هان؟؟؟؟

من به جای هدی از ولوم بالای صداش ترسیدم.....


romangram.com | @romangram_com