#مرد_نفرین_شده_پارت_136
ولی تو خوبی هورام تو از خذدا بخواه خواهش میکنم.....
میدونی مامان و بابامون نفرین کردن....
مامانم وقتی مارو تو اون وضع افتضاح دید جفتمون رو باهم نفرین کرد گفت حلالمون نمیکنه....
گفت من ازشون نمیگذرم خدا تو هم ازشون نگذر دیدی خدا هم نگذشت.....
حقمون اره حتی بدتر از اینا هم حقمونه.....
پارت هشتاد و9:
نمیدونستم چطوری ارومش کنم....
یه جورایی هم ازش متنفر شده بودم و هم دلم براش میسوخت....
سعی کردم ارومش کنم.... با نفرت چشمم و ریز کردم ؟ با پشت دست رو صورت داغونش کشیدم.....
_:اروم باش گم.. خدا میبخشه اون میبخشه....
اما خودمم مطمئن نبودم....
یعنی واقعا خدا اون و هادی رو میبخشید؟؟؟.....
هق هق کرد:نمی بخشه میدونم....
من ارامش نمیگرم....
نمیگرم.....
بعد مکثی کرد و خواست دوباره چیزی بگه که چشمهاش برق زد.....
تعجب کردم.....
دیگه هق هق نمیکرد و با حالتی عجیب تو فکر رفته بود.....
_:چیشد هدی؟؟
هدی:یه چیزی ازت بخوام انجام میدب بعد از اینکه تموم شد ماجرای امیر کاری که بهت بگم میکنی؟؟؟
شوکه نگاهش کردم.... چه کاری میخواست که من براش انجام بدم؟؟؟
بیشتر از این که کنجکاو کاری میخواست بگه و من انجام بدم کنجکاو اون بودم که منظورش از تموم شدن ماجرای امیر چیه؟؟؟
یعنی اون هم خبر داشت از این رازی؟؟ نکنه هدی میدونست که چرا مادرم رو کشته....
romangram.com | @romangram_com