#مرد_نفرین_شده_پارت_134
به هر زحمتی که بود حرف زد:من میخوام ارامش بگیرم هورام چرا این جوری شدم....
چرا من اون گ*ن*ا*ه و انجام دادم....
ترسم رو مخفی کردم و با مکث کوتاهی به سمتش رفتم.....
_:اخه چیشده به من بگو چرا این بلا رو سر صورتت اوردی.....
جلوتر رفتم و دستش رو گرفتم.... چندشم شد اما به سختی جلوی خودم رو گرفتم....
هدی:چرا من اون کار و کردم....
چرا؟؟؟
کاش من هم مثل تو پاک بودم...
کاش من مثل تو بودم....
کاش جای تو بودم... هورام...
کاش اصلا نبودم....
از حرفای بی سرو تهش گیجم کرده بود از یه طرف وضع صورتش که هنوزم تیکه تیکه پوست روی زمین بود و خونی که روی صورتش بود....
معلوم بود که زخم صورتش رو کنده و از قبل هم صورتش بد تر شده بود....
هرکاری میکردم چشمم به صورتش نیوفته نمیشد و چشمم به سمت صورتش کشیده میشد.....
_:چرا اینکار و کردی میگم چه بلایی سر صورتت اوردی.....
به دیوار رو به روش زل زد و با ولوم پایینی گفت:همه چی خوب بود هورام زندیگیمون پره صمیمیت بود.....
ما باهم زندگی خوب و ارومی داشتیم اما یه اشتباه تمام زندگیمون رو نابود کرد....
البته حقمون بود من تنها توی اون کار خودم و هادی رو مقصر میدونم فقط و فقط میتونم خودم و اون و سرزنش کنم چون هیچ دیگه ای توی این کار دخیل نبود.....
من و هادی عاشق هم شدیم وای خدا چه اشتباهه فاحشی.....اخه مگه میشه یه خواهر و برادر عاشق هم بشن.... اخه مگه میشه.....
از اون عشق ممنوعه بدتر عشق بازی بود که من و اون باهم کردیم....
عشق بازی سراسر لذت ....
خدا من و لعنت کنه که این اجازه رو بهش دادم.....
لعنت به من کثافت حروم زاده....
اره الان تو هم ازم متنفر میشی نه؟؟؟
حق هم داری متنفر بشی کسی که با برادرش رابطه داشته باشه مستحق بدتر از این ها هم هست ....
romangram.com | @romangram_com