#مرد_نفرین_شده_پارت_130
سرم توی کیفم بود و حسابی حواسم به داخل کیفم بود که صدایی شنیدم....
سرم رو با کنجکاوی بالا اوردم....
نگاهم به اون تو اینه افتاد....
لکنت گرفتم:تو ت..و بازم؟؟؟
از توی اینه فهمیدم که داره بهم نزدیک میشه تا جایی که میتونستم خودم رو جلو کشیدم تا جایی که به میزی که اینه روش قرار داشت برخوردم.....
دستش رو روی کمرم حس کردم....
صدام در نمیاد تا حداقل جیغ بزنم و شایان رو صدا کنم....
فقط دهنم و باز بسته میشد ولی هیچ صدایی از گلوم بیرون نمیومد....
خدایا من نمیخواستم بمیرم....
اون یکی دستش هم بالا اورد و از پشت گردنم رو گرفت....
پلک هام رو محکم روی هم فشار دادم....
کل هیکلم از ترس میلرزید....
لرز کردم که فشاری به گردنم وار کرد....
صدام در حد زمزمه بود: تو...رو خدا ولم کن اخه چی از جونم میخوای....
دهنش رو به گوشام نزدیک کرد....
دهنش به لاله ی گوشم برخورد کرد....
_:جونت رو میخوام....
_:اخه مگه من چیکار کردم دست از سرم بردار....
جوابی به سوالم نداد و فشار دستش روی گردنم و بیشتر کرد....
حس کردم نفسم بالا نمیاد داشتم خفه میشدم....
خدایا یعنی این لحظه ها لحظه ها اخر بود؟؟؟
چی فکر میکردم و چی شد....
میخواستم امروز روز کاملا خاصی باشه تصمیم گرفته بودم که شروین رو دیونه ی خودم بکنم....
کاری کنم که عاشقم بشه...
ولی قرار بود زندگیم تو اتاق خودم تموم بشه.....
romangram.com | @romangram_com