#مرد_نفرین_شده_پارت_128
با دیدن داخل اتاق و اون شخص چشمهام از تعجب و ترس زیاد گشاد شد.....
****** ****** ****** ******* ***
شهره:
امروز شنبه بود و قرار بود دوباره شروینم و ببینم....
متعجب شدم چی گفتم الان ؟؟
شروین من؟؟.
واقعا عاشقش بودم و حتی حاضر بودم جونمم بهش بدم....
چقدر حس خوبیه دوست داشتن کسی...
اره من دوستش داشتم ، عاشقش بودم حتی از خودمم بیشتر میخواستمش....
ولی هنوز ترسم سرجاش بود و
از همه فجیح تر این بود که دیروز با هزار تا دنگ و فنگ با مامان رفتم حموم....
میترسیدم حتی ثانیه ای هم تنها باشم....
اون شب رفتم و پیش مامان خوابیدم بماند که چقدر شیان بابت این موضوع من و مسخره کرد....
کاش درکم میکرد....
من دیگه نزدیک بود راهیه تیمارستان بشم....
میدونستم اگه یه بار دیگه اتفاق توی اتاق برام بیوفته یا رونه ی گورستون میشم یا تیمارستان...
ولی با این که مثل سگ هم میترسیدم دست از اون شرکت و رئیس بداخلاقش که از قضا جونمم براش میدادم.... برنمیداشتم....
بیدار شده بودم و به شایان گفته بودم من و برسونه....
شایان تعجب کرده بود چون اوقاتی هم که اون میخواست من و برسونه من بدقلقی میکردم.... و نمیخواستم باهاش برم... حالا چطور شده بود که خودم این پیشنهاد و بهش میدادم.....
ولی بیچاره قبول کرده بود که من و برسونه.....
عالی بود چون در صورت این که کسی پیش باشه اون مرد ظاهر نمی شد این جوری حداقل برای خودم زمان میخریدم...
پارت هشتاد و 7:
خندم گرفت چه زمانی اگه زمان مرگم رسیده باشه حتما میمیرم شدیدا به این موضوع اعتقاد داشتم که اگه زمان مرگم رسیده باشه حتی اگه امن ترین جا و با هزار نفر محافظم باشم میمیرم....
پس این فرار کردنا واسه چیم بود؟؟؟
لبخند تلخی زدم و توی اینه به خودم خیره شدم....
romangram.com | @romangram_com