#مرد_نفرین_شده_پارت_127
ولی خب من هم ادم بودم....
شک داشت تمام جونم رو میخورد....
از اتاق بیرون زدم... تا ابد که نمیتونستم یه گوشه بشینم و با این افکار درهم و برهم خودم و درگیر کنم....
دلم میخواست یه ذره توی خونه فضولی کنم....
خونه ی خیلی بزرگی بود و معلوم بود که در گذشته خیلی زیبا بوده....
ولی الان جای متروک بود که تار انکبوت گوشه گوشش به چشم میخورد....
یه راه رو طویل و تقریبا بزرگ سمت چپ اتاقی که من اقامت داشتم بود....
یه حالت مرموزی داشت و من و به خودش جذب کرد....
با قدم های اهسته جلو رفتم و وارد اون راه روی تقریبا تاریک شدم....
نمیدونم چرا ولی احساس خاصی داشتم یه ترس گنگ...
سعی کردم افکار مزاحم و از کلم دور کنم .....
جلو تر رفتم که صدایی که از توی اتاق اومد من و میخکوب کرد....
حس میکردم قلبم از کار افتاد....
وای خدایا چی بود....
دستام شروع به لرزیدن کرد و با سستی برگشتم....
دوباره صدا اومد....
بیشتر که دقت کردم... صدای ناله بود....
از کجا میومد؟؟؟؟
فکر کنم صدا از اتاق خودم بود....
اب دهنم و با سر و صدا قورت دادم و به طرف منبع صدا حرکت کردم....
قدمام اهسته ی اهسته بود...
شاید میترسیدم با اون چیزی که قرار بود مواجه بشم....
پارت هشتاد و6:
میترسیدم ولی کنجکاوی امونم نداد و مجبورم کرد اروم به طرف در اتاقم برم و اروم اون و باز کن....
romangram.com | @romangram_com