#مرد_نفرین_شده_پارت_126
احساس بدی نسبت به جفتشون داشتم....
امیر:خوبه بریم ...
این و گفت و همراه هدی از اتاقی که توی این چند وقت مخصوص من شده بود بیرون رفتن.....
حرصی شده بودم....
اه بی اراده لگدی. به دیوار زدم....
خدایا داشت تعریف میکردا....
میترسیدم یهو قاطی کنه و دیگه برام تعریف نکنه...
دوست داشتم تا اخرش بشنوم
نمیخواستم تو خماری بمونم....
پارت هشتاد و5:
از طرف دیگه هم توی این یک هفته هدی خیلی با من مهربون بود.... یه جورایی دوست داشتم توی گذشته اون هم سرک بکشم....
ولی میترسیدم باهاش حرف بزنم....
واقعا هم من چه سگ جونی بودم....
اگه کس دیگه ای غیر از من این همه اتفاق عجیب و غریب و ترسناک براش میوفتا د تا الان دیونه شده بود....
معلوم بود که من خیلی پوست کلفتم....
میتونستم به قطع قسم بخورم که هرکی جای من بود الان مرده بود.....
پوفی کشیدم کلافه شدم...
توی این یه هفته هم کارم همین بود....
بشینم و فکر کنم به این که چرا من؟؟؟
واقعا چرا باید عاشق من بشه؟؟؟
دیگه مغزم نمی کشید کلی سوال توی ذهنم تلنبار شده بود که هیچ جوابی براشون نداشتم....
هنوز هم واسم مجهول بود چرا زهرا یهو دیونه شده بود و باعث زنده موندم شد....
چرا خونه اتیش گرفت ... چرا این مرد میگه که مادر از گل پاک تر من یه خیانت کاره
شاید هم داشت خودش رو تبرئه میکرد....
دوست داشتم حتی لحظه ای به پاک بودن مادرم شک کنم....
romangram.com | @romangram_com