#مرد_نفرین_شده_پارت_125


واقعا بعضی اوقات فکر میکردم دارم یه کابوس میبینم و بالاخره از این کابوس لعنتی راحت میشم....

وقتی گفت اون در گذشته ازدواج کرده یه جوری شدم....

نمیدونم چرا ولی واقعا هضمش برام سخت بود.... این روح با این چهره ی خونی و تقریبا ترسناک قبلا عاشق شده باشه....

تمام بدنم گوش شده بود و به حرفای امیر گوش میدادم....

وقتی از سوگند ،زنش حرف میزد... لبخند تلخی روی لباش میومد.....

میتونستم از توی چشمهاش غم و حسرت رو با کلی احساس که من نمیتونستم سر در بیارم چی هستن بخونم.....

از دوستش شروین گفت که به ایران اومده و قراربوده باهاش شریک بشه....

مشتاقانه به دهنش خیره شده بودم.... و دوست داشتم تمام ماجرا رو بشنوم....

ولی با اومدن بی موقع هدی بادم خالی شد....

با نگاه غضبناکم به هدی خیره شدم و دلم میخواست برای این ورود بی موقعش گردنش رو بشکنم....

اه این چه موقعه ی اومدن بود....

داشتم توی دلم بهش بد و بیراه میگفتم که با قهقهه ی امیر منو هدی به طرفش برگشتیم....

وا چرا یهو اینجوری کرد؟؟؟

جن زده شده بود؟؟؟

همینطوری خیره خیره بهش نگاه میکردیم که یه دفعه ای جدی شد و رو کرد سمت هدی....

امیر:چیه؟؟

هدی اخماش توی هم رفت انگار که از لحن طلبکار امیر شاکی شده بود....

البته حق هم داشت من هم بودیم و کسی این طوری باهام حرف میزد، بهم بر میخورد....

هدی:سهراب کارت داره مثل اینکه یه نقشه ای براش.کشیده...

گوشام با شنیدن اسم سهراب تیز شد....

همون سهراب که توی ماشین دقیقا سرش رو به طرف ما برگردونده بود؟؟؟

ناخوآگاه باشنیدن اسم سهراب بدنم رفت روی ویبره....

وای خدایاانمیدونم چرا ولی اون جوری که از اون و هادی میترسیدم از هدی و امیر نمیترسیدم....

اصلا میدیمشون روح از بدنم پرواز میکرد....


romangram.com | @romangram_com