#مرد_نفرین_شده_پارت_124

کسی که از گل نازک تر بهش نمی گفت حالا دست روش بلند کرده بود....

خودمم شرمنده بودم....

منم زیادی دیگه داشتم حساسیت نشون میدادم ولی ولش هم میکردم... میخواست از من سواری بگیره با تمام عشقی که بهش داشتم....

نمیخواستم بازم اون جلوم پرو بازی در بیاره یه جورایی دوست داشتم هرچی من بگم و گوش بده شاید مسخره باشه این حرفم برای تو.... ولی اون موقع ها نظر من همین بود... و روش هم با فشار ی میکردم.....

نفس عمیقی کشیدم و خواستم اذامه بدم که هدی اومد....

نگاهم به هورام افتاد که حالا پنچر شده به هدی خیره شده بود....

انقدر قیافش بامزه شده بود که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و به خنده افتادم....

همزمان هم هورام و هم هدی به سمتم برگشتن و متعجب به من خیره شدن.....

سرم رو تکون میدادم و میخندیدم.....

هورام چهرش از اون تعجب اولیه دراومده بود و حالا.داشت با اخم به من نگاه میکرد...

فکر میکنم دلیل خنده هام رو متوجه شده بود...

چون چهرش شدید طلبکار میزد....

به سختی جلوی خندیدنم رو گرفتم و خودم رو جدی نشون دادم.....

ررو به هدی کردم و اخمو گفتم:چیه؟؟

از چهره ی درب و داغون هدی میخوندم که از تغییر حالت ناگهانی من هنوز تو شوکه.....

واقعا هم بهش حق میدادم...

تا همین چند ثانیه ی پیش قهقهه میزدم ولی الان اخمم و تو هم کرده بودم و چهرمم عبوس شده بود....

هدی:سهراب کارت داره مثل اینکه یه نقشه ای براش کشیده....

_:خوبه بریم.

****** ***** ****** ****** ****

هورام:

پارت هشتاد و4:

وقتی که گفت واسم زندگیش رو تعریف میکنه انگار که دنیارو بهم دادن...

توی این یه هفته داشتم از کنجکاوی خفه میشدم....

واقعا دوست نداشتم یه روح اونم کسی که عزیز ترینم رو کشته عاشقم بشه؟؟

romangram.com | @romangram_com