#مرد_نفرین_شده_پارت_123
_:مگه میخوایم بریم عروسی که این قدر ارایش کردی هان؟؟
چشمهاش گرد شد:وا امیر چه ربطی داره؟؟؟ مگه هر وقت خواستیم بریم عروسی من باید به خودم برسم روزهای دیگه حق ندارم؟؟؟؟؟
صدام ناخودآگاه بالا رفت:نه نباید این همه ارایش کنی برو پاک کن.....
با بیخیالی شونه ای بالا انداخت...
سوگند:نمیرم دوست دارم این جوری بیام....
تو هم بلند شو اماده شو دیگه الان شروین میرسه....
پارت هشتاد و 2:
ابروم ناخوداگاه بالا پرید:شروین؟؟؟.....
با لکنت گفت:اقا شروین خب...
حواسم نبود پاشو دیگه امیر....
درحالی پا می شدم خونسر گفتم:اوکی من اماده میشم و درحالی من اماده میشم شماهم ارایشت رو پاک میکنی.....
غر غر کنان گفت:اه امیر دوباره داری گیر میدیاا.....
با این حرفش کنترلم رو از دست دادم و به سمتش پریدم....
انتظار این حرکت رو از من نداشت بنابر این قدمی به عقب گذاشت که پشتش به دیوار پشت سرش خورد....
با چشمهای گشاد شده از تعجب به من خیره شد....
_:اون روی سگ من و بالا م
نیار سوگند بهت میگم برو ارایشت رو کم کن.....
سوگند:من هیچ مشکلی توی ارایشم نمیبینم و کمش هم نمیکنم...
واقعا نمیدونم تو چرا انقدر حساس شدی؟؟؟ من همون سوگند قبلی هستم... قبلا هم همینطوری ارایش میکردم....
اگه مشکل داشتی از همون اول میتونستی با من ازدواج نکنی مجبور که نبودی....
پارت هشتاد و3
با این حرفش انگار که آتیشم زدن....
نفهمیدم چیشد و به صورتش سیلی زدم....
اون هم شوکه شده بود....
romangram.com | @romangram_com