#مرد_نفرین_شده_پارت_122
موفق هم شد و بالاخره لبخندی روی لبام شکل گرفت....
همون موقع هم غذامون رو اوردن.....
اون شب هم با همه ی بدی ها و خوبیاش گذشت....
شروین میخواست بره هتل و اونجا بمونه که نذاشتم هنوز اون قدر بی معرفت نشده بودم که بذارم خسته و کوفته و این موقعه ی شب بره به هتل ....
اصرار کردم و اون هم پذیرفت....
خونمون کلی اتاق داشت و چه عیبی داشت که یکی از اتاقارو به شروین بدیم.....
اره اون روز هم گذشت و شروین پیش ما موند....
این روزها همه چی اروم بود و من و سوگند روز به روز عاشق تر و شیدا تر میشدیم.....
از طرف دیگه هم تونستم شروین رو راضی کنم که با من شراکت رو راه بندازه.....
خیلی باعث تعجبم شد....
کسی که کلی مخالف بود با این جا کار کردن و یه جورایی انگار کسر شأنش بود کار کردن تو ایران....
بالاخره قبول کرد که کارش رو سر و سامون بده و بیاد اینجا....
پس یه هفته بعد به المان برگشت برای ردیف کردن کاراش.....
روز ها به سرعت میگذشت و قرار بود که شروین بازم برگرده....
من و سوگند هم میخواستیم به فرودگاه برای استقبال شروین بریم.....
خواب بودم و به سوگند گفته بودم وقتی نزدیک های رفتن رسید من و بیدار کنه.....
تو خواب عمیقی بودم که سوگند صدام کرد....
سوگند:عزیزم؟ امیرم پاشو دیر میشه ها.....
خیلی خسته بودم و هنوز هم خوابم میومد....
دست انداختم و سوگند رو تو آغوشم کشیدم....
اعتراض کرد:نکن امیر همه تیپ و قیافم و بهم زدی.....
یه چشمم رو باز کردم و بهش خیره شدم....
با دیدنش خواب به کل از سرم پرید.....
بلند شدم و متفکر به سوگند خیره شدم....
سوگند:وا چرا اینطوری به من نگاه میکنی؟؟؟؟
romangram.com | @romangram_com