#مرد_نفرین_شده_پارت_121


_:عزیزم من برم دستام رو بشورم و برگردم....

ببخشید شروین جان با اجازه...

سوگند:برو عشقم....

شروین:این چه حرفیه پسر راحت باش....

سری تکون دادم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم.....

دستم رو شستم و به طرف جایی که نشستیم حرکت کردم که دیدم شروین سرش رو کاملا به گوش سوگند چسبونده و داره باهاش صحبت میکنه.....

نا خود آگاه چشمهام ریز شد....

شک کل وجودم رو گرفت....

یعنی داشت چی میگفت که انقدر نزدیک زن من شده بود....

پارت هشتاد و 1:

دوست داشتم اون لحظه بیخیال رفاقت و این چیزا بشم و برم دکور شروین رو پایین بیارم....

اما فقط به فشار دادن دندون هام روی هم اکتفا کردم....

به عادتم که وقتی کلافه و عصبی میشدم دستم رو توی موهام کرد و موهام رو کشیدم....

میدونی بدبختی من از همون شب شروع شد شک و تردید همون شب توی دلم جوونه زد.....

خودم و به ترتیبی که بود خونسر نشون دادم و به سمت اونا رفتم....

حس کردم رنگ شروین با دیدن من پرید.....

این طور فکر میکردم یا این که واقعا رنگش پرید؟....

سعی کردم فکر نکنم به این چیزا....

مطمئن بودم که شروین همچین ادمی نیست....

روی صندلی نشستم و سعی کردم از چشمهاشون حقیقت رو بخونم.....

سوگند که اصلا به چشمهام خیره نمیشد....

حس خیلی بدی توی دلم ریخت چرا از نگاهم فرار میکرد؟؟....

خودم و به هر سختی که بود به بیخیالی زدم.....

نمیخواستم شبم رو با این افکار مزاحم و بی پایه و اساس بهم بریزم....


romangram.com | @romangram_com