#مرد_نفرین_شده_پارت_120

دوست نداشتم چشمم به چشمهاش بیوفته.

همونطور که در خونه رو قفل میکردم گفتم:نه چیزی نشده رفیق....

سوگند نگاه معناداری بهم انداخت و چیزی نگفت.....

واقعا خودمم نمیدونستم که چرا تا این حد حساس شدم....

حتما به خاطر عشق زیادم به سوگند انقدر حسود شده بودم....

دوست نداشتم حتی کسی نگاهش به سوگند من گل قشنگ من بیوفته.....

سوار ماشین شدیم و از اونجا که خونه ی ما تقریبا به بام نزدیک بود یه ساعت و خورده ای رسیدیم به اونجا.....

هرچی سعی میکردم خونسر باشم واقعا نمی شد چون هر از چند گاهی شروین به سوگند خیره.می شد و بد تر از این لبخند های با ناز سوگند بهش بود که من و جری میکرد.....

دوست داشتم سرش داد.بکشم و بگم که تو فقط حق داری به روی من لبخند بزنی....

که جلوی خودم رو به هر سختی که بود گرفتم ....

قرار شد رستوران بریم و شام بخوریم فکر میکردم توی این چند ساعت حسابی بهم خوش میگذره و بعد از هفته ی پر مشغله ای که داشتم یه نفس راحتی میکشم ولی فقط حرص خوردم و حرص خوردم.....

داشتم میگفتم رفتیم رستوران یکی از آشناهام که حوالی بام بود.....

تیام با دیدن من به سمت میزمون اومد....

به احترامش بلند شدم....

بقیه هم پشت بند من ایستادن و به نوبت بعد از من به تیام سلام دادن....

تیام رو کرد به من و گفت:به به قدم رنجه فرمودید منت سر ما گذاشتید اقای مجد....

خندیدم:خودت رو لوس نکن تیام.....

اون هم خندید:خیلی خری پسر حالا سفارش بده ببینم چی میل دارین....

رو کردم به شروین و گفتم:شروین جان با اجازت من سفارش بدم؟؟؟

شروین:این چه حرفیه امیر سفارش بده....

به تیام زل زدم:پس سفارش همیشگی رو بیار...

تیام:به روی چشم....

با خنده گفتم:حالا خودت نیاری ابرومون میره من مثلا گفتم تو مدیر اینجایی اون وقت نقش گارسون و را بازی نکنی....

به شونم زد:نترس سر بلندت میکنم.....

وقتی رفت سوگند و شروین دوباره سرجاشون نشستن.....

romangram.com | @romangram_com