#مرد_نفرین_شده_پارت_119
من و سوگند نگاهی بهم انداختیم و من نتونستم خودم رو کنترل کنم و به خنده افتادم.....
سمت شروین رفتم و روی شونش زدم:نه این که خیلی تحفه هستی پشتت داریم غیبت میکنیم...
شروین:بله کاملا معلوم بود کی داشت میگفت ک....
نذاشتم حرفش رو کامل کنه و درحالی که به سمت درمیرفتم گفتم:خب حالا تو اصلا خیلی تحفه ای رفیق حالا انقدر فک نزن که شب شد...
تا برسیم اونجا کلی زمان میبره...
صدای پاش رو پشت سرم شنیدم.....
شروین:حالا نمیخواد صغرا کبرا بچینی باشه داریم میریم دیگه....
جلوتر بودم و زود تر بقیه از در خارج.شدم.....
وقتی برگشتم شروین رو خیره به سوگند دیدم....
ناخودآگاه ابروهام در هم گره خورد و چشمهام رو ریز کردم....
سعی کردم این افکار چرت رو از ذهنم دور کنم.....
واقعا باید خجالت میکشیدم که درباره ی بهترین دوستم این طور دارم فکر میکنم....
از من بعید بود....
چشمهام رو بستم و به خودم مسلط شدم.....
دست سوگند رو گرفتم و جلو تر به راه افتادیم.....
سوگند زیر گوشم گفت:امیر زشته ما داریم جلو جلو میریم....
دوستت عقبه...
برگشتم و بد نگاهش کردم....
اصلا دوست نداشتم صدام رو بالا ببرم....
ولی میدونستم صدام اون ولوم عادی هم نداره...
پارت هشتاد:
_:خب باشه تو رو سننه؟؟
متوجه دلخوریش شدم:باشه چرا دعوا میکنی؟
صدای شروین نذاشت که ادامه بدم:چیزی شده امیرجان؟
romangram.com | @romangram_com