#مرد_نفرین_شده_پارت_118
داشتم میگفتم رفتیم که شهر و نشونش بدیم.....
نمیدونم شاید استارت این اتفاقات از همون روز شروع شد.....
وقتی که روز اول به خونه ی من و سوگند اومد...
پرید وسط حرفم:سوگند کیه؟؟
چشم غره ای رفتم:بذار حرفم رو بزنم.....
سرش رو پایین انداخت و زیر ل*ب عذرخواهی کرد....
ادامه دادم:من و سوگند عاشق هم بودیم البته فکر کنم این عشق فقط یه طرفه بود....
چند سال با هم دوست بودیم و من در اخر بعد از این تونستم با زحمت و تلاش زیاد... تونستم زندگیم رو سر و سامون بدم به خواستگاریش رفتم و چون که عاشق هم بودیم مقدمات عروسی و خیلی سریع فراهم کردم....
لبخندی روی لبم اومد....
بهترین روز عمرم همون شب عروسیم بود بالاخره تونسته بودم زن رویاهام رو زنی که ارزوم بود رو بدست بیارم....
دیگه نمیتونم روزی بهتر از اون روز به یاد بیارم.....
پارت هفتادو9
بعد دوباره نگاهم رو به هورام دوختم و گفتم:خب حالا حس کنجکاویت برطرف شد که سوگند کیه؟؟ میذاری بقیه ی سرگذشتم رو تعریف کنم؟؟؟
سری به نشونه ی موافقت تکون داد...
و بعد شروع کرد با ناخن هاش ور رفتن....
:اون روز رفتیم بام تهران... اخه همیشه شروین علاقه ی خاصی به اونجا داشت و به گفته ی خودش اگه همه ی روز هم اونجا میموند... اونجا براش ذره ای هم تکراری نمی شد.....
سوگندرو صدا زدم:
عزیزم اماده شدی؟؟؟
سوگند اره امیرم بریم دیگه...
بعد ولوم صداش رو پایین تر اورد در حد زمزمه گفت:وای این دوستت چقدر لفتش میده؟؟
از یه خانم هم که بدتره میبینی من زودتر از اون اماده شدم....
خندیدم:حق با تو ولی این شروین حسابی باید به خودش برسه و تا تااخرین لحضه باید به تیپ و قیافش برسه....
صدای شروین من رو از جام پروند...
بیشتر چون داشتم پشتش حرف میزد باعث بیشتر شوکه شدنم شد.....
شروین:داری غیبت میکنی؟؟؟
romangram.com | @romangram_com