#مرد_نفرین_شده_پارت_117
از این نفرت
ازاین فکری که هنوزم که هنوزه بعد از مرگم داره من رو مثل خوره میخوره و نابود میکنه....
چشمهاش مشتاق شده بود...
دوست داشت بفهمه که من از کجا به این جا رسیدم....
انقدر بد شدم.... نفرت انگیز شدم....
بهش حق میدادم که از من متنفر شده باشه... چون بعد از اون روزی که صدو هشتاد درجه تغییر کرده بود و با مهربونی باهام رفتار کرده بود....
دیگه به من نگاه نمی کرد و همش از من فرار میکرد...
دوباره اون بد رفتاری سابق رو از سر گرفته بود و من رو عاصی کرده بود....
بیشترین دلیلی هم برای رو کردن گذشته پیش هورام داشت بد رفتاری هاش بود....
دوست نداشتم دیگه از من متنفر باشه....
دوست داشتم مثل همین موقع ای که نماز خوند با من رفتار کنه....
واقعا چرا از این رو به رو شده بود.....
پارت هفتاد و 8
فکر میکردم بعد از رفتارش بازهم با ملایمت با من رفتار میکنه ولی انگار نه این قصه سر دراز داره....
با صدای گرفته شروع کردم میخواستم راحت بشم از درد که داشت مثل خوره تمام من رو میخورد...
:همه چیز از برگشت بهترین دوستم کسی که مثل برادر برای من میموند شروع شد...
اون روز خوب یادم میومد...
که از فرودگاه یه راست پیش ما اومد.....
همه چیز عالی بود من دوستی رو که چند وقت بود ندیده بودم را داشتم میدیدم....
من و شروین مثل دو تا برادر بودیم...
حتی از دوتا برادر خونی هم بهم نزدیک تر بودیم......
چون چند سال از تهران دور بود قرار بود اون روز بریم و بگردیم گفتش که دوست داره همه جارو بگرده و من هم خوشحال بود که شروین هست میخواستم اون و تو شراکت با خودم همراه کنم.....
بالاحره چندین سال بود که همدیگر رو میشناختیم و به قطع میتونستم بگم که از چشمهامم بیشتر به شروین اعتماد داشتم.....
از این چیزا بگذریم....
romangram.com | @romangram_com