#مرد_نفرین_شده_پارت_116
میخواستم قانعش کنم که بیاد و همین جا با هم دیگه شرکت رو توسعه بدیم.....
دراصل شرکت من و این جوری هم شرکت سرمایش بیشتر میشد..... و خب بالطبع سودمون هم کلی افزایش پیدا می کرد....
وکی بهتر از دوست قدیمی و صمیمم شروین...
نمیتونستم به غریبه اعتماد کنم و نصف شرکت به اون بزرگی رو به دستش بسپارم....
من و شروین مثل برادر بودیم و هیچ وقت امکان نداشت که به همدیگه خیانت کنیم و از پشت خنجر بزنیم.....
****** ****** ****** ******* **
امیر:
زمان حال:عصبی شده بودم خدایا چطور تونست ؟؟؟
بهترین دوستم شروین مشفق چطور تونست که این کار رو با من بکنه.....؟
چشمم به هورام افتاد که حالت های عجیب من و زیر نظر گرفته بود....
دوست داشتم دنیا رو بهم بریزم...
رفتم و دست هورام رو گرفتم....
توی چشمهاش خیره شدم....
همه چیز توی چشمهاش بود:غم خوشحالی،نفرت،و یه چیز گنگ که نمیتونستم تشخیص بدم که چیه؟؟؟
روی صندلی قدیمی و مخصوص خودم که مال سالها پیش بود نشوندمش و زمزمه کردم:میخوام
همه چیز رو برات روشن کنم....
دیگه خسته شده بودم....از این سرگردونی،،،
romangram.com | @romangram_com