#مرد_نفرین_شده_پارت_115
چشمهای شروین روی سوگند کشیده شد......
حس کردم لحظه ای خیره به سوگند شد....
اما زود نگاهش رو دزدید و با لبخند گفت:سلام خیلی ممنون شما خوبین؟؟..
سوگند با شیطنت خاص خودش گفت:از احوالی پرسیای شما....
شروین چشم غره ای به من رفت:تقصیر ایشونه دیگه....واقعا عذر میخوام خانم....
_:بسه دیگه این چیزها رو بزارید واسه ی یه وقت مناسب تر...
الان بهتره بریم داخل تا ابد که نمیتونیم اینجا باایستیم.....
شروین رو به جلو هل دادم و به سوگند اشاره زدم که جلو تر حرکت کنه.....
در رو بستم خودمم شونه به شونه ی شروین حرکت کردم.....
رفتیم و روی مبل های سلطنتی توی سالن نشستیم..
سوگند هم رفت تا وسایل پذیرایی رو از اشپزخونه بیاره.....
بهش گفته بودم که برای راحتیش خدمتکار بگیرم.... اما مخالف کرده بود و گفته بود نمیخواد اول زندگی مشترکمان سرخری داشته باشیم..
پارت هفتاد و 7:
البته خود من هم با این حرفش موافق بودم ولی خب دوست هم نداشتم عزیزترینم....
خودش رو با کارهای این خونه ی بزرگ خسته کنه....
واذیت بشه....
بحث بینمون بالا گرفته بود....
وشروین هم سعی داشت من رو متقاعد کنه که مزایای کار کردن توی المان خیلی بهتر و بیشتر
از کار کردن توی ایرانه....
ولی من کاملا باهاش مخالف بودم و عقیدم این بود که کار کردن توی همین کشور خودمون خیلی بهتره.....
romangram.com | @romangram_com