#مرد_نفرین_شده_پارت_114

سوگند:امیر میگم اذیت نکن دیگه تیپمم رو بهم میزنی....

دوباره جلوی کشیدمش و نرم پیشونیش رو بوسیدم....

پیشونیم رو به پیشونیش.چسبوندم......

بینی هامون مماس همدیگه قرار گرفت.....

_:تا من نخوام تو هیچ جایی نمیری خانمی....

سوگند:امیر خدا بگم چیکارت نکنه اخرین لحظه هم دست برنمیداری؟؟؟؟

_:نچ....

گفتم و اروم به لبای خوش فرمش نزدیک شدم که زنگ ایفون جفتمون رو از اون حس و حال خوب دراورد.....

_:اه مثل همیشه ضدحال میشه....

خنده ی شیطنت امیزی کرد و پیرهنش رو صاف کرد....

خوب کرد همون دوستته دیگه؟؟

باید ازش تشکر کنم وگرنه تا الان تمام ارایشم نابود شده بود....

درحالی که به سمت ایفون میرفتم با صدای بلندی گفتم:حساب شماهم بعدا میرسم.....

خنده ای کردکه باعث شد لبخندی روی لبام بشینه....

چقدر شیرین بود سوگند من....

پارت هفتادو6

نگاه کردم بله درست حدس زدم خودش بود....

در رو باز کردم و به استقبالش رفتم.....

با دیدنش خوشحال شدم هیچ تغییری نکرده بود.....

به اغوشم کشیدمش ....

_:به به رفیق قدیمی راه گم کردی....

ابروهاش رو توی هم کشیدتو خیلی بی معرفتی امیر خان و من هنوز هم روی حرفم هستم، حالت رو میگیرم داداش....

با خنده روی شونش زدم:باشه رفیق قدیمی حالم رو بگیر.....

با سلام سوگند متوجهش شدیم و به سمتش برگشتیم....

سوگند:خوب هستید رسیدن بخیر خیلی خوش اومدید اقا شروین.....

romangram.com | @romangram_com