#مرد_نفرین_شده_پارت_113


وکت وشلوار دودیم رو برداشت.

واسه ی این مهمونی مناسب بود....

لباسام رو از تنم کندم و کت و شلوارم رو پوشیدم....

خودم رو جلوی آینه رسوندم مثله اینکه همه. چیز عالی بود.....

عطرم رو برداشتم و روی خودم خالیش کردم....

دیگه همه چیز تکمیل تکمیل بود....

********* ********* ******* ***

امیر:

گذشته ها:

داد زدم:سوگند....سوگند عجله کن دیگه....

سوگند:وای امیر چقدر عجله میکنب تو میام دیگه یه ذره صبر کن.....

پوفی کشیدم:زودتر خانم....

جلوی اینه ی قدی توی سالن ایستادم و کرواتم رو درست کردم.....

یکم اینور و اونور کردم....

خب این همه از این همه چیز عالی شده بود.....

دست سوگند روی شونم نشست....

برگشتم و به چشمهای ارایش کرده و زیباش خیره شدم.....

وسوسه با او بودن تمام وجودم رو گرفتم دوست داشتم یکی بشیم....

دست انداختم و کمر باریکش رو گرفتم.....

سینش با سینم تماس پیدا کرد....

با طنازی چتری هایی که روی چشمهاش ریخته بود.....

رو کنار زد و با لوندی گفت:مراعات کن امیر الان دوستت میاد هاا...

_:تا بیا ما کارمون رو تموم کردیم.....

با دستاش روی سینم فشار اورد و کمی خودش رو عقب کشید....


romangram.com | @romangram_com