#مرد_نفرین_شده_پارت_112
***** ***** ***** ******* **
یک هفته بعد:
شروین:
ثریا ثریاااا.
درحالی که میدویید به سمتم اومد...
ثریا:بله اقا.
_:همه کارا دیگه راست و رست شد؟؟ کمی و کسری نیست؟
ثریا:نه اقا خیالتون جمع باشه..
_:باشه پس من میرم اماده شم تو حواست به همه چی باشه...
ثریا:چشم اقا خیالتون راحت
پارت هفتاد و5
دستم رو توی هوا تکون دادم.
_:میتونی بری و به کارهات برسی.....
چشمی گفت و ازمن دور شد...
امروز برخلاف روزهای گذشته
حال و هوام بهتر بود..
واز اون کسلی دراومده بودم...
ولی همچنان کابوس های هرشبی که از هفته ی پیش بعد از ختم شروع شده بود ودست از سرم بر نمی داشت...
واقعا خودمم گیج شده بودم...
حکمت این کابوس ها چی بود؟؟
سرم رو تکون دادم و به خودم متذکر شدم
که امروز که حالم خوبه لازم نیست با این افکارم خرابش کنم...
خودم هنوز اماده نشده بودم...
پس تند خودم رو به اتاقم رسوندم....
نگاه اجمالی به کمد لباسام انداختم و پوف بلندی کشیدم...
romangram.com | @romangram_com