#مرد_نفرین_شده_پارت_111


بعد از این که صورتش پاک شد عقب کشیدم و به شاهکارم خیره شدم....

کاشکی از اول هم همین کار رو میکردم...

نمیگم دیگه ترسناک نبود نه؟؟

ولی از اون حالت اولیه هم در اومده بود.....

تو چشمهاش که ازش برق ساطع میشد خیره شدم....

چقدر با همین کار کوچیک من خوشحال شده بود.....

ولی خب من که این کار رو کردم میتونستم تکمیل ترش هم بکنم...

با یه تصمیم انی بلند شدم....

نگاهی هم به امیر که هنوز همون جا زانو زده بود ننداختم....

برس مخصوص خودم رو که فقط من حق استفاده ازش رو داشتم در اصل مثل یه شی گران بها ازش نگه داری میکردم و برداشتم و دوباره به جای قبلی برگشتم....

رفتم و پشت امیر ایستادم....

اول دستم رو مثل شونه توی موهاش حرکت دادم و بعد هم موهاش رو برس کشیدم....

بعد از تموم شدن کارم با لبخند به موهاش نگاه کردم چقدر خوب شده بود.....

امیر بعد از مکث کوتاهی بلند شد و رو به روم ایستاد....

میتونستم تو چشمهای پر فروغش یه دنیا سپاسگذاری و تشکر ببینم....

همونطور بهم خیره شده بودیم که یدفعه منم تو بغلش کشید...

با لذت خندیدم و دستی که بی حرکت افتاده بود رو دور کمر امیر حلقه کردم..

توی گوشم زمزمه کرد:مرسی خانمی. مرسی...

_:من که کاری نکردم...

پارت هفتاد و چهارم:

امیر:تو کلی کار کردی حتما خودت خبر نداری...

سرم پایین انداختم، خودم و عقب کشیدم....

خدایااا یعنی با این کار کوچیک این همه خوشحال شد؟؟؟

این قدر محتاج محبت بود؟؟


romangram.com | @romangram_com