#مرد_نفرین_شده_پارت_110





_:اقا اقا

با ترس بیدار شدم و به ثریا خیره شدم...

دستی روی صورتم کشیدم..

خیس عرق شده بودم....

چه کابوسی بودا...

تمام دهنم خشک شده بود....

داد زدم:به چه حقی اومدی تو اتاق من هان..؟؟

از ترس صدای بلندم به عقب رفت.

ثریا:بخدا اقا ما در...

نذاشتم ادامه بده....

_:برو بیرون زود..

ثریا:چشم اقا...

این گفت و به سرعت بیرون رفت....

دستم و توی موهام کردم و کشیدم...

خدایااا یعنی چی من فراموش کرده بودم...

چطور الان باید این خواب رو میدیدم.....

یعنی حکمتی بود.....

دوباره دراز کشیدم و دستم رو زیر سرم گذاشتم.....

به سقف چشم دوختم....

کاش سریع هم این هفته تموم میشد تا یه استراحت درست وحسابی میکردم....

این مثلا از خوابم بود که زهرم شد....

****** ***** ***** **** *****

هورام:

romangram.com | @romangram_com